بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

فقط عکس..

به نام خدا... بازم فقط عکس... از نوع خوشگلش... بالاخره تونستیم با دوستمون سنا جون و دختر گلشون دیداری داشته باشیم... خیلی به ما خوش گذشت و حسابی بهشون زحمت دادیم... هدی جون هم که یه پارچه خانوم... ملوس و تو دل برو... که گاهی از رفتارای پسرونه ی بردیا تعجب میکرد...     اینا هم عکسای به جا مونده از این ماه... طلب کار به خاطر تزریق واکسن!!!!! ١٠... ٢٠... ٣٠... ٤٠...    مامان بدو قایم شو   در دوستی شما دو تا هم که هیچ شکی نیست!!!!!!!! همه چی پوشیدی به جز کفش و جوراب که دوست نداری بپوشی!!!!   مگه زوره!! اینم جایگاه جدید بازی توی خونه... نمیدونم چرا...
30 آذر 1391

بردیا هنرمند میشود..

به نام خدا... این روزها با یه دفتر نقاشی به شدت پاره پوره... که خودت به این روز انداختی... و چند تا مداد رنگی حسابی سر خودتو گرم کردی... حتما حتما باید دراز بکشی روی دفتر و سرتو تا جای ممکن خم کنی... ترجبحا یکی هم کنارت باشه... و برات نقاشی کنه و تو براشون اسم بذاری... البته به زبون خودت... من فدای دستای توپولوی هنرمندت مادرررر... من فدای اون پاهات که موقع دراز کشیدن میبری بالا و قلاب میکنی به هم و هی تابشون میدی...  و شدیدا تمرکز میکنی روی دفتر... چند شب پیش که شب و خونه ی مامان بزرگ اینا بودیم دقیقا مثل دانشجویی که به اجبار شب امتحان و بیدار میمونه و هی چرت میزنه و درس میخونه... ول کن نقاشی کشیدن نبودی... ...
23 آذر 1391

برگریزان...

به نام خدا... بازم  پاییز پادشاه فصلها خودشو نشون داد... من که هیچ وقت از قدم زدن روی برگها و تماشای برگهای رنگارنگ سیر نمیشم... الوعده وفا بردیا جون... امروز رفتیم پارک و یه عالمه برگ دیدیم و روی برگها دویدیم و عکس گرفتیم...  تا حالا این همه برگ رنگارنگ یه جا با هم ندیده بودی... از ذوقت همش دست میزدی...ولی ازون جایی که منو شما تو دوران نقاهت سرماخوردگی هستیم و هوا هم کمی سرد بود زود برگشتیم خونه... خدا رو هزاران هزار بار شکر که محل واکسنت آبسه نکرد... کلی دعا و نذر کردم برات تا مثل دفعه های قبل نشه که نشد... من فدای تو که این روزا خیلی قشنگ میگی هبیج(هویج).... اندا (پاندا)... عموووووو.... و یه عالمه شیرین کاری های جدید که ...
18 آذر 1391

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به نام خدا عزیز دلم... پاشو مادر... پاشو خونه رو به هم بریز.... پاشو که خونه با این حال تو خیلی سوت و کوره... من خونه ی تر وتمیز و مرتب وساکت نمیخوام...  من بردیایی که لنگان لنگان و به سختی راه میره نمیخوام... از تکرار کلمه ی مامان... مامان تو اونم با لحن ملتمسانه و درد آور قلبم درد میگیره.... لعنت به هر چی واکسنه...  خدا رو شکر که رفت پی کارش تا ٦ سالگی... اینم یه مرحله ی بحرانی از مراحل رشده و بالندگیته مرد کوچک من.... میگذره و میشه یه خاطره ی نه چندان خوب...   قربون اون خنده ی زورکیت بشم مادررررررر...-* تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ...
9 آذر 1391

تکرار شیرین

به نام خدا... پارسال توی همین روزا یه کار با مزه ای میکردی... موقع تعویض پوشک سریع انگشت پاتو میذاشتی توی دهنت... به سختی این کارو میکردی.... چون که خیییییییلی توپولو بودی عزیزم.... فکر کنم امروز میدونستی که چقدر دلم برای حال و هوای پارسال تنگ شده... از اتاق که اومدم بیرون تا برات لباس بیارم... دیدم به پشت خوابیدی و انگشت پای خوشگلت تو دهنته و داری تی وی میبینی.... چه مرور قشنگی بود... به خاطر تکرار کارای با نمک مادر کش ممنون... به خاطر شکلک و اداها موقع عصبانی و خسته بودن مامان ... ممنون... خوب بلدی چطوری حال و هوامو عوض کنی... کم کم دارم معنی همدم بودن پاره ی تنم و حس میکنم... عاشششششششششششششقتم... هر روز بیشتر از ...
8 آذر 1391

یک سال و شش ماهه ی من...

  میگفتم سخته میگفتن چشم به هم بزنی می گذره میگفتم این شب بیداریا با چشم به هم زدن نمی گذره میگفتن هیچی از این شب بیداریا یادت نمی یاد میگفتم من به شش ماه نکشیده می میرم میگفتن 60 سال می گذره و تو همچنان مادر خواهی بود میگفتم پس کی بزرگ می شه؟ باز همون جمله کلیشه ای و همیشگی : چشم به هم می زنی می گذره..... حالا میگم: راست گفتن چشم به هم زدم و گذشت یک سال و نیم گذشت... دیگه حالا از پلک زدن می ترسم قبل از هر پلک زدن خوب نگاهت می کنم شاید بر هر پلک زدنی همه چیز زود بگذره و من بمانم دلتنگ!!!!!! ( بر گرفته از وبلاگ آراد جون )   چشم به هم زدم پسرک... ١٨ ماه پر از حس مادری گذشت.....
6 آذر 1391

یک لقمه بردیا

عزیزکم... بردیا جونم... نمک زندگیمون... تو این کارا و این چیزا رو از کجا یاد گرفتی... صداتو میندازی تو گلوت و یه کم مریخی میکنی و هی میگی مامان...  یه جور خیلی عجیب... بامزززززززززززه... دهنتو میچسبونی به درز در ورودی... درست روی درز... و فریاد میزنی... عمه... یا مامان(منظورت خاله سعیده س)... صدات بد جوری میپیچه تو ساختمون... نا این که یکی دلش به رحم بیاد و در بزنه و تو رو بر داره ببره خونشون...  خوب بلدی چی کار کنی پسر!!! توی خونه دنبالت میکنم.. تو هم با جیغ و فریاد و خنده فرار میکنی تا میبینی نزدیکت رسیدم و الانه که بگیرم و هزار تا ماچت کنم دو تا استراتژی به کار میبری... یا  الکی به دیوار و سقف اشاره میکنی میگی مامان...
1 آذر 1391
1